خاطرات و اشعار

سخن آغازين

زندگي نامه

نوشته ها و سخنان

خاطرات و اشعار

به سوي دوست

وصيت نامه

پيام هاي تسليت

آلبوم تصاوير

صوت و فيلم

پايگاههاي ديگر

تماس با ما
 

 

 

 

1- مرحوم صنوبري از زبان آيت الله ري شهري

2- خاطراتي از مرحوم صنوبري به نقل از كتاب كيمياي محبت

  • آزردن كودك
  • بركت خدمت ِراننده تاكسي
  • پاداش خودداري از نگاه نا مشروع
  • ياريِ نابينا و نورانيت دل 
  • وفات شيخ رجبعلي خياط از زبان مرحوم صنوبري

3- خاطراتي به نقل از يكي از فرزندان مرحوم صنوبري

  • توجّه به همه چيز
  • توسل به صاحب الزمان

4- اشعاري درباره مرحوم صنوبري

  • كه او مجنون ليلاي خدا بود  هادي سلطاني شيرازي
  • در رثای عارف واصل مرحوم حاج میرزا ابوالفضل صنوبری(ره)هادي سلطاني شيرازي
  • کیمیای محبّت هادي سلطاني شيرازي
  • مرد خدا جواد سلطاني شيرازي
  • شمع محفل جواد سلطاني شيرازي  
  • سوداي حق  محمد جواد صنوبري
  •  پير عاشق  محمد جواد صنوبري

1- مرحوم صنوبري از زبان آيت الله ري شهري

همزمان با دهمین روز از ذي الحجه و روز عيـد قربان (1380 شمسی)مراســم يادبـودي به منـاسبت درگذشت حاج ابوالفضل صنوبري در محل بعثه مقام معظم رهبـري در مـنـا بـرگـزار شد. آيت الله ري شهري نماينده ولي فقيه در اين مراسم به تشـريـح ويژگيهاي شخصيت آقاي صنوبري پرداخت و وي را مردي عاشق خدا، محب اهل بيت و خدمتگزار مردم توصيف كرد. آقاي ري شهري شناخت خود از آقـاي صـنـوبـري را نتيجه سالها مصاحبت با وي دانست و گفت: آقاي صنوبري عاشـق خـدا بـود و از خدا مي گـفـت و سـراسـر وجودش عشق و محبت به خدا بـود و اشـكـهـاي چـشـم او بـر گونه هاي نورانيش ،گواه سخنانش بود. وي با اشاره به يكي از ملاقاتهايش با آقاي صنوبري در بيمارستان افزود : او به من مي گفت ((براي من تفاوتي ندارد در اين جهان باشم يا در جهان پس از مرگ.)) و اين بدان معناست كه مساله مرگ را براي خود حل كرده بود و نيز مي گفت حاصل همه تلاشها اين است كه انسان خود را در محضر خدا ببيند. آقاي ري شهري علاقه به اهل بيت (ع)را يكي ديگر از خصوصيات برجسته حاج ميرزا ابوالفضل صنوبري توصيف كرد و افزود : وي با همه وجود عاشق اهل بيت بود و در مجالس اهل بيت به ويژه حضرت فاطمه زهرا (س) منقلب مي شد و اشك مي ريخت. نماينده ولي فقيه در امور حج يكي ديگر از خصوصيات مرحوم صنوبري را انتظار او براي فرج امام عصر (عج) ذكر كرد و با اشاره به جريان آغاز ارتباط وي با مرحوم شيخ رجبعلي خياط گفت: وي معتقد بود كه در ظهور آن حضرت حضور خواهد داشت. آقاي ري شهري افزود:آقاي صنوبري شب زنده دار بود و همواره قبل از اذان بيدار و مشغول راز ونياز با خدا بود.وي اين موضوع را عامل مهمي براي رسيدن به درجات عالي عرفاني توصيف كرد و گفت:آقاي صنوبري همواره به فكر مردم بود و براي كمك به محرومان و مستمندان تلاش مي كرد،به گونه اي كه خانه وي نقطه اميد محرومان بود .حجت الاسلام والمسلمين ري شهري در پايان، اين مصيبت را به خانواده محترم صنوبري و اقوام نسبي و سببي آن مرحوم تسليت گفت و براي شادي روح حاج ميرزا ابوالفضل صنوبري دعا كرد.در اين مراسم متن پيام تسليت مقام معظم رهبري به خانواده ايشان قرائت شد.

منبع : نشريه زائر  شماره22 - 6 اسفند1380


2- خاطراتي از مرحوم صنوبري به نقل از كتاب كيمياي محبت

 پاداش خودداري از نگاه نا مشروع(1)

مرحوم صنوبري گفت: با تاكسي از ميدان سپاه- كنوني- پايين مي آمدم، ديدم خانمي بلند بالا با چادر و خيلي خوش تيپ ايستاده، صورتم را برگرداندم و پس از استغفار، او را سوار كردم و به مقصد رساندم. روز بعد كه به خدمت شيخ رسيدم - گويا كه اين داستان را از نزديك مشاهده كرده باشد-گفت:((آن خانم بلند بالا كه بود كه نگاه كردي و صورتت را برگرداندي واستغفاركــردي؟ خداوند تبارك و تعالي يك قصر برايت در بهشت ذخيره كرده و يك حوري شبيه همان... ))

آزردن كودك(2)

مرحوم صنوبري يكي از شاگردان بزرگوار  شيخ رجبعلي خياط گفت: فرزند دو ساله ام -كه اكنون حدود چهل سال دارد(1378)-در منزل ادرار كرده بود و مادرش چنان او را زد كه نزديك بود نفس بچه بند بيايد. خانم پس از يك ساعت تب كرد، تب شديدي كه به پزشك مراجعه كرديم و در شرايط اقتصادي آن روز شصت تومان پول نسخه و دارو شد، ولي تب  قطع نشد، بلكه شديدتر شد. مجــدداً به پزشك مراجعه كرديم و ايــن بار چهل تومان بابـت هزينه درمان پرداخت كرديم كه در آن روزگار برايم سنگين بود. باري شب هنگام جناب شيخ را در ماشين سوار كردم تا به جلسه برويم همسرم نيز در ماشين بود، جناب شيخ كه سوار شد، اشاره به خانم كردم و گفتم: والده بچه هاست و تب كرده، دكتر هم برديم ولي تب او قطع نمي شود. شيخ نگاهي كرد و خطاب به همسرم فرمود: ((بچه را كه آنطور نمي زنند، استغفار كن، از بچه دلجويي كن و چيزي برايش بخر، خوب مي شود)) چنين كرديم تب او قطع شد!

برکت خدمت راننده تاكسي(3)

مرحوم صنوبري از شاگردان شيخ رجبعلي خياط مي گويد: در سال 1337 يا 1338 با تاكسي كار مي كردم، به خيابان بوذر جمهري غربي رسيدم. آن روز، اتوبوس شركت واحد نیامده بود، مردم در صف ايستاده بودند، ديدم دو زن جلو آمدند، يكي بلند قد و يكي كوتاه قد، گفتند يك نفر از ما مي رود چهارراه لشكر و ديگري مي رود خيابان آريانا و هر يك پنج ريال مي دهيم. و من قبول كردم. زن بلند قد پياده شد و كرايه خود را داد، من به طرف خيابان آريانا حركت كردم تا زن كوتاه قد را به مقصد برسانم. او ترك زبان بود و فارسي نمي دانست، متوجه شدم كه با خود زمزمه مي كند كه: خدايا ! من فارسي بلد نيستم و منزل خود را نمي دانم كجاست، هر روز سوار اتوبوس مي شدم و با دو قران(2 ريال) مقابل منزلم پياده مي شدم، از صبح رفته ام و رخت شسته ام و دو تومان گرفته ام و حالا پنج ريالش را بايد بدهم به تاكسي. من (كه تركي دست و پا شكسته اي بلد بودم) به او گفتم: ناراحت نباش! مي روم آريانا هر كجا منزلت بود پياده ات مي كنم. خيلي خوشحال شد. بالاخره آدرس را پيدا كردم و ايستادم. او يك كيسه از داخل بقچه اش بيرون آورد و يك اسكناس دو توماني از آن در آورد كه به من بدهد، من گفتم كه پول نمي خواهم، خداحافظ. او را پياده كردم دور زدم و به سراغ كارم رفتم. فردا يا پس فرداي آن روز با يكي از دوستان براي اولين بار خدمت جناب شيخ رسيدم. در همان اتاق محقري كه داشت نشسته بود، چند نفر ديگر هم در حضورش بودند، پس از سلام و احوالپرسي، شيخ نگاهي به من كرد- و ضمير مرا گفت- و فرمود: ((تو شبهاي جمعه منتظر هستي؟ تو هستي.)) من در رابطه با ولي عصر(عج) برنامه اي داشتم و منظور ايشان از جمله ((تو هستي)) اين بود كه در فرج قائم آل محمد(عج) تو هم هستي با توجه به سوابقي كه خداوند به من مرحمت فرموده بود، با اين سخن شيخ آن شب محشري به پا شد، ما گريه كرديم، شيخ گريه كرد، اطرافيان گريه كردند، خيلي زياد! بعد جناب شيخ به من فرمود: (( مي داني چطور شد تو آمدي پيش من؟ آن زن كوتاه قد كه سوار كردي و از او پول نگرفتي، او دعا كرد در حق تو و پروردگار عالم دعاي او را در حق تو مستجاب كرد و تو را فرستاد پيش من))!

یاريِ نابينا و نورانيت دل(4) 

مرحوم صنوبري نقل كرد كه: يك روز با همان تاكسي در ((سلسبيل)) مي رفتم، نابينايي را ديدم كه منتظر كمك كسي كنار خيابان ايستاده  است، بلافاصله ايستادم و پياده شدم و به او گفتم: كجا مي خواهي بروي؟ گفت: مي خواهم بروم آن طرف خيابان. گفتم: از آن طرف كجا مي خواهي بروي؟ گفت: ديگر مزاحم نمي شوم. با اصرار من گفت: مي روم خيابان هاشمي، سوارش كردم او را به مقصد رساندم. فردا صبح خدمت شيخ رسيدم بدون مقدمه گفت: ((آن كوري كه سوارش كردي و به منزل رساندي جريانش چه بود؟)) داستان را گفتم، گفت: ((از ديروز كه اين عمل را انجام دادي خداوند متعال نوري در تو خلق كرده كه در برزخ هنوز هست.))

وفات شيخ از زبان مرحوم صنوبري(5)

مرحوم صنوبري كه شب قبل از وفات، از طريق روياي صادقه رحلت ملكوتي جناب شيخ را پيش بيني كرده بود، ماجراي وفات را چنين گزارش مي كند: شبي كه فرداي آن شيخ از دنيا رفت، در خواب ديدم كه دارند درب مغازه هاي سمت غربي مسجد خيابان قزوين را مي بندند، پرسيدم چه خبر است؟ گفتند آشيخ رجبعلي خياط از دنيا رفته. نگران از خواب بيدار شدم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رويا ي صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بيدرنگ به منزل آقاي رادمنش(*) رفتم، با شگفتي از دليل اين حضور بي موقع سوال كرد، جريان روياي خود را تعريف كردم. ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و ميش، به طرف منزل شيخ راه افتاديم. شيخ در را گشود داخل شديم و نشستيم، شيخ هم نشست و فرمود: "كجا بوديد اين موقع صبح زود؟"

من خوابم را نگفتم قدري صحبت كرديم، شيخ به پهلو خوابيد و دستش را زير سر گذاشت و فرمود: "چيزي بگوييد ، شعري بخوانيد!" يكي خواند :       

خوش تــر از ايــام عــيد ايــام نـيست     صبح روز عاشقان را شام نيست

اوقات خوش آن بود كه با دوست گذشت   مــا بقي عمر همه بي خبري بود

هنوز يكساعت نگذشته بود كه حال شيخ را دگرگون يافتم، و از او خواستم كه برايش دكتر بياورم. يقين داشتم كه امروز شيخ از دنيا مي رود شيخ فرمود: "مختاريد". دكتر نسخه اي نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامي كه برگشتم ديدم شيخ را به اتاقي ديگر برده اند، رو به قبله نشسته و شمد سفيدي روي پايش انداخته اند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس مي كرد. من دقيق شده بودم كه ببينم يك مرد خدا چگونه از دنيا مي رود، يك مرتبه حالي به او دست داد، گويا كسي چيزي در گوش او مي گويد، كه گفت: "ان شاء الله". سپس فرمود: "امروز چند شنبه است؟ دعاي امروز را بياوريد." من دعاي آن روز را خواندم، فرمود: "بدهيد آقا سيد احمد هم بخواند" او هم خواند. سپس فرمود:  "دستهايتان را به سوي آسمان بلند كنيد و بگوييد: يا كريم العفو، يا عظيم العفو، العفو، خدا مرا ببخشايد".

سپس من به دنبال يكي ديگر از دوستانم رفتم كه معلوم شد قبل از رسيدن من به سوي منزل، شيخ قالب تهي كرده بود. 

*(آقاي راد منش يكي از شاگردان قديمي شيخ رجبعلي خياط مي باشند)
(1) كيمياي محبت, محمدي ري شهري,1380, صفحه114
(2) همان, صفحه 138

(3) همان, صفحه 230

(4)همان, صفحه232

(5) همان, صفحه 262


3- خاطراتي به نقل از يكي از فرزندان مرحوم صنوبري

توجّه به همه چيز

پدرم در خصوص كلمه (توجه) بسيار ما را متوجه مي نمود كه رمز رسيدن به خدا توجه به همه چيز است و در اين راستا يك مكاشفه را بارها براي ما تعريف مي نمود: سالها قبل، در دوران جواني، هنگامي كه دوچرخه داشته و از خيابان مولوي، چـهـارراه مـولـوي به طرف ميدان اعدام(سابق)سر كار مي رفته و در طول اين راه هميشه با خدا در حال مناجات بوده و روزي از خدا خواسته بود كه خدا رمزي را به ايشان نشان دهد كه به وسيله اين رمز پدرم به خدا برسد... .

يكي از روزها پس از گذشتن از چهارراه مــولـوي بــه سمـت اعـدام، نـاخـودآگاه چشمش به دست راست به يك كاروانسرا و يا يك سرا مي افتد(مانند پــاساژهاي فعلي كه در آن زمان زياد بود و آثار آن نيز اكنون موجود است) و توجه ايشان به بالاي درب آن سرا جـلب مي شود كه با يك خط نوراني و سبز به طول شايد 10متر و عرض 1متر نوشته بود ((تـــوجـّـــه)) و پدرم در آن لحظه گمان نموده بود كه كه آنجا يك كاروانسرا به نام توجه است و بدون دقت ازآنجا گذشته بود ولي در همان روز و پس از گذشتن از آن نقطه به وي الهام مي شود كه كلمه "توجه" همان رمزي است كه وي از خدا خواسته بود و هنگامي كه بر مي گردد تا دوباره همان صحنه را مشاهده كند،اثري از آن نوشته نوراني و سبز و بلند را مشاهده نمي كند و مي فهمد كه آن صحنه يك كرامت و مكاشفه و عنايت خدا در جواب خواسته هاي وي بود... .

و پدرم مي فرمودند با توجه به همين رمز، راه خدا شناسي و توحيد را با همه ابعادش مي توان پيمود و يك كلمه عام براي همه مسائل دنيا و آخرت است. فرضاً روح نماز، توجه به خدا و اينكه چه دارد مي گويد، يا توجه ضد غفلت است و... الي آخر.

●توسل به صاحب الزمان(عج)

در همان سالهايي كه پدرم هنوز با جناب شيخ آشنا نشده بود و منزل ما حوالي ميدان امام حسين(ع)(فعلی)بود، يكي از برادران بزرگم بــــه دنيا آمد و رسم اين بود كه قابله هاي آن زمان،تا پول خود را نمي گرفتند نمي رفتند،از طرفي پدرم در آن زمان مبلغ قابل توجهي را مقروض بوده و از شغل رانندگي نيز نتوانسته بود در آن روزها پولي به دست آورد. لذا حتي پول مزد قابله را نداشته و روي بازگشت به منزل را پيدا نمي كند و آن شب را براي نماز مغرب و عشاء به يك مسجد مي رود و پس از خروج از مسجد در حاليكه سرگردان بود كه كجا برود، همان دوستي كه مسبب ارتباط وي با جناب شيخ (در آينده)  شده بود را مي بيند (قابل ذكر اينكه آن روز پدرم براي نماز ظهر به خارج از تهران حوالي مسگرآباد كه بيابان بود در كنار يك درخت و چشمه نماز امام زمان (عج) خوانده و براي رفع نياز مالي خود متوسل به وجود مقدس حضرت شده بودند) و او به پدرم مي گويد اهل و عيالش در منزل نيستند و امشب را در منزل او برود و پدرم هم از خدا خواسته قبول مي كند و تا پاسي از شب هر دو با هم دعا خوانده و با خدا و ائمه صفا مي كنند و سپس مي خوابند و هنوز ساعتي نگذشته بود كه دوست پدرم با عجله پدرم را از خواب بيدار مي كند و مي گويد مشكلت حل شد، سريعاً اين پول را بگير (همان مقدار نيازي كه پدرم براي پرداخت قروض و پرداخت حق الزحمه قابله نياز داشتند) و برو به منزلت كه خانواده ات چشم به راه هستند و قابله نيز منتظر است. (پول را امام زمان (ع) به دوست پدرم حواله داده و گفته بود كه سريعاً به فلاني بدهد ...) و پدرم با خوشحالي به منزل رفته و مشكل به دست امام زمان(عج) حل شد.

توضیح: پدرم در زمان حيات خودشان اينگونه موارد را صرفاً براي هدايت و توجه اطرافيان خود، بيان مي نمودند و به شدت با رياكاري و دكان بازي و مرشدپروري و تعاريف مخالف بودند، لذا مواردي كه ذكر شد صرفاً قربه الي الله براي اهلش بايد بازگو شود تا ان شاء الله ما نيز بتوانيم اندكي از گود ره رهروان راه خدا را به جان و دل خود برسانيم. 


4- اشعاري درباره مرحوم صنوبري

  • كه او مجنون ليلاي خدا بود 
  • هادي سلطاني شيرازي*

     خداوندا ز کشـتی ناخــــدا رفـت               

    بعرش از فـرش تا پیش خـدا رفـت

    *

    کـه او مجنون لیــلای خـــدا بود                                   

    به یک دم  سـوی یار آن با وفـا رفـت

    *

    چو نِـی نالان ز هــجر روی دلــدار

    نوایش تا دیـــار آشنـــــا رفـت

    *

    ز محبوب آمـدش پیــکی که بـاز آ                                                                

    به سـر رفـت و نگویی کـو به پا رفـت

    *

    وجودش شــور بزم عاشـقان بود                                                                          

    توگویی شـور و نـور بـزم مـا رفـت

    *

    دَمِ گـرمش مسیـحایی نسب بـود                                                                        

    نسیـم روحبخش و جانفـــزا رفـت

    *

    سحرگـه گـرم فکـر و ذکــر جانان                                                                      

    بکـویش با نمـاز و با دعــــا رفـت

    *

    به همـراه فقیــران و  ضعیفـــــان                                                             

    بـه دور از راه و رســم اغنیــا رفـت

    *

    ابوالفضـل و جهـانی لطف و احسـان                                                                      

    دریغـا معدن فضــل و سـخا رفـت

    *

    ز عشق و هجــر و حُـزن آل طـــه                                                                   

    ز اعمـاق وجودش نالـــه‌هـا رفـت

    *

    کبـاب از ضـربت آن میــخ و در بود                                                                    

    که بر پهلـویِ  ناموس خـــدا رفـت

    *

    درونش عشق زهـرا مـــوج مـی‌زد                                                                     

    همی همـراه گنـج پر بهــــا رفـت

    *

    بگفتــا دوش دیـــدم نـازنینـــی                                                                     

    به آغـوش عزیــزِ  مصطفـــا رفـت

    *

    همی فرمـود آن فـــرزانه رهبــــر                                                                  

    که او ســوی بهشـت اولیـــا رفـت

    *

    به دنبالش تو هــادی گــــام بردار                                                                      

    کـزین ره رهگـــذار انبیـــا رفـت

    در رثای عارف واصل مرحوم حاج میرزا ابوالفضل صنوبری (ره)

    هادي سلطاني شيرازي

    دامن کشید مـاه  منیــر  بنـام  مـــا

    با شـوق سوی طارم اعلی ز بـام مـــا

    *

    باور نداشتـم کـه چنین در قبـــا رود          

    آن مــاه مهـر پرور و بدر تمـام مـــا

    *

    نوری چو شمـع انجمن اندر میــانه بود         

    وَز قــامت صنــوبری او قـوام مــــا

    *

    مهــر رخ نگـــار میــان پیاله داشت

    میریخت زان شـراب محبت بکام مـــا

    *

    دستی بجــام  و دست دگر در میان یار          

    آمـد نـدا درآی  به دارالسـلام مــــا

    *

    نیـکو سـروده در غم عشـاق روی یـار

    آن عـارف یگـانه  شیـرین کلام مـــا

    * 

     (هرگزنمیردآنکه دلش زنده شد به عشق

    ثبت است بر جریـده  عالـم  دوام مــا)

    *

    چون خاک راهِ رهگــذرِ یار گشتـه ایم         

    باد صبـا برد ز غبــارش پیام مـــــا

    *

    هـادی ز پا  فتــاده و  بیمـار روی یـار          

    تا بخشد او  به داروی وصل التیـام مــا      

کیمیای محبّت

هادي سلطاني شيرازي

هیچ دانی که نشاطی چو سحرخیزی نیست

خوشتـر از آنکه تو با عشق درآمیـــزی نیست

*

روزی اســــتاد مرا نکتــۀ نغزی آموخت

که جز آن طرفه سخن، نقل دل انگیزی نیست

*

غلط است آنکه بگویند خدا هست، از آنک

گـــر نظر نیک کنی، غیر خــدا چیزی نیست

*

کل هستی همه در حلقۀ تقـدیر خداست

هیــچ کس را که از این دایره پرهیزی نیست

*

اثری هست در اندیشه و کــردار، نهان

رخصتی تا که از این قاعـــده بگریزی نیست

*

گر دو روزی به گذرگاه جهان آمده ایم

این قَــــدَر نیز بجز تحفـــۀ ناچیزی نیست

 * 

بینی ار گشته جهان عرصه تازیدن نَفس

غیر جولانگه نمـــرودی و چنگــیزی نیست

*

دست تدبیر ورق می زند این کهنه کتاب

جز بهــاری و زمســتانی و پائیـــزی نیست

*

تا بروید چو گیـاه آنچه که بنهُفته درون

حاصل تلخ که چون شهد شکر ریزی نیست

*

کیمیائیست عجب عطر محبّت به جهان

ارمغـانی که جز آن عطر دل آویــزی نیست

*

ره چو یابـی تو بوادی محبّت هــادی

نور مهر است در آن، ظلمت شبـدیزی نیست

برخی از مطالبی که مرحوم صنوبری بر آن ها تأکید می کردند و به زبان شعر :

 هادي سلطاني شيرازي

ای آنکه گرفتـــار هوا و هـــوسی                          

غافل ز خود اندر پی هر خار و خسی

هشدار که در رهگـذر مرگ و حیات

هر لحظه  ز عمر ما بگیـــرد  نفسی

******

گفتم  که  دلا  چرا  غبــار آلــودی              

گفتا که ز عمری که تو غافـل بـودی

 دانی  که  چرا غبار بگرفته مــــرا                           

از بَسکه  ز  بیـراهه  تو رَه  پیمـودی

******

هر گـل که  به باغ  روی خنـدان  دارد           

یا بهره  ز رنگ  و بــوی  جانــان دارد

 حسنی است که از کلک نگارندۀ صنع

نقشی به  ســرا پردة   بستــان  دارد

******

مقصد نبود آنکـه بخوانی تو همه

یا آنکـه بگـوئی و بـدانی تو همه

باید که چو ماه و مهر تابنده شوی

روشن کنی از لطف جهانی تو همه

******

بیهوده سخن غبار دل خواهد شد

هم آفت بی شمار دل خواهد شد

گر لب تو فرو نبندی از زهر کلام

آفات سخن مزار دل خواهـد شد

*داماد مرحوم صنوبري

  • مرد خدا جواد سلطاني شيرازي*

آن يار صديق با وفا رفت

وان عاشق آل مصطفي رفت

آن منتظر ظهور مهدي

ناگاه ز منزل فنا رفت

آنكس كه به سوز مرگ زهرا

مي سوخت به جان سوي خدا رفت

همواره سحر بِاِلتجا بود

با حال و دعا و التجا رفت

آن مرد خدا صنوبري بود

كز دار فنا سوي بقا رفت

خون شد دل بازماندگانس

كاين خاك نشين سوي سما رفت

از مجلس و جمع دوستانش

آن طوطي گرم خوشنوا رفت

بگذاشت جهان و هر چه در اوست

با شوق به سوي مقتدا رفت

همواره خداي در نظر داشت

صد حيف كه آن خدانما رفت

آن عارف پير و دلشكسته

برتافت رخ از من و شما رفت

افسوس از اين عزيز دلسوز

بركند دل و ز جمع ما رفت

حامد همه مي روند و افسوس

كاين گوهر ناب پر بها رفت

* 1380/12/10

  • شمع محفل جواد سلطاني شيرازي*

در سوگ عارف دلسوز و خداجوى مرحوم صنوبرى(ره)

 از ميان جمع ما آن بنده رفت

 آنـكـه مـي بـودي چـو مه تابنده رفت

تا كه پيك ازجانب حق سر رسيد  

دل ز جــمـع بـستـگـانـش كـنـده رفت

بـس كـه مـشـتاق لـقـاي يار بود

ذكـــر گــويــان بــا لبي پر خنده رفت

درغم زهرا دلي پـر سـوز داشـت

با غــم او هــم دلـي آكــنــده رفت

دل ز نـور هـجـر او پـر نـور بـــاد

صـد فـسـوس آن گـوهر ارزنده رفت

هركجا آن عارف حق مي نشست

گـفتـه هايي داشت آن گوينده رفت

شمـع مـحـفـل بـود آن نيـكو نهاد

نـكـتـه ها مي ديـد و آن بيننده رفت

عـاشـق زهــرا و مـهــدي يــار بود

پــيــرو حـق بــود آن پـويـنـده رفت

آن وفــادار خــداجـــوي شـــريــف

بــا شرافت زيست هم زيبنده رفت

عــمــر او بــگــذشـت در راه خــدا

 بــا سـرافـرازي بـسـي بـالـنده رفت

شرمسار آنكس كه با دلبر نزيســت

زين جهان مستاصل و شرمنده رفت

حــامدا افــسوس بـر آن عمر باد

 كش نه پويا زيست ني پاينده رفت

*1380/12/10

  • سوداي حق  محمد جواد صنوبري

بنده اي آمد به دنيا  و بسي باريد و رفت

بندگي را در جهان كاويد و رفت

***

روزها را تا به شب در كار حق سودا نمود

شبها را تا به صبح بهر خدا ناليد و رفت

***

يك عمر سعي او اين بود كه قرآني شود

روز موعود, مغربي چون آشنا خوابيد و رفت

  •  پير عاشق  محمد جواد صنوبري

سلام ما به تو اي پير عاشق

 كه بودي بهر حق يك عبد لايق

سلام ما به تو اي صاحب فضل

علمدار فضيلت اي ابوالفضل

تو بودي بهر ما بحر فضائل

محب اهل بيت و يار فاضل

ببودي در جهان چون شمع سوزان

به عشق حضرت حق، اشك ريزان

شفا بودي براي جمله ياران

عطا بودي براي مستمندان

شب و روزت به ياد حضرت حق

که آخر هم شدي با او تو ملحق

چه شبها تا سحر در تاب و در تب

ببودت ذكر يا ربّاه بر لب

به ما بودي پدر در هر فضيلت

به هر ديدار ما كردي نصيحت

پيام تو هميشه ياد او بود

به هر كاري هميشه ذكر هو بود

* 1380/12/2